تبليغاتX
زیرسیگاری - نگرشي متفاوت به معلم : ديوهايي كه هنوز دست از سرمان برنمي‌دارند

زیرسیگاری

یادداشتهای 2 هادی

 

 

 سعي دارم در اين وبلاگ كمتر به موضوعات روز بپردازم اما بعضي اوقات مسايل روزمره آنقدر مهم مي‌شوند كه چاره‌اي جز پرداختن به آن‌ها نيست.

 

12 ارديبهشت را به هر دليلي روز معلم ناميده‌اند كه خاطرم هست در دوران ابتدايي براي اينكه روز معلم براي آن معلم لعنتي‌مان كادويي بخريم با بچه‌هاي ديگر به رقابت مي‌پرداختيم؛ و چه عبث!

 

حالا كه به آن روزها فكر مي‌كنم تصور آن معلمان غیرعادی و نامتعادل دهه 60 يا تازه درآمده از دهه 60 تنم را مي‌لرزاند؛ آدم‌هاي بي‌مسئوليتي كه با كوچك‌ترين بهانه‌اي بچه‌ها را به باد كتك مي‌گرفتند و معلوم نيست چه نهادي اين حق را به آن‌ها مي‌‌داد؛ از قوانين آن سال‌ها بي‌اطلاعم و نمي‌دانم كه كتك زدن مانع قانوني داشت يا نه؟؟ ( كه با توجه به فضاي دهه 60 و اوايل دهه 70 بعيد نيست اين كار مجاز بوده باشد.)

 

مدرسه‌اي كه من دوران ابتدايي و راهنمايي را در آن گذراندم در حاشيه تهران بود و به جز چند محله بقيه محلات اين منطقه از سطح فرهنگي بالايي برخوردار نبودند و قوانين "حاشيه‌نشين‌ها" در آنجا حاكم بود و بچه‌ها هم طبعا از چنين فضايي به مدرسه مي‌آمدند اما معلمان به جاي اينكه راه و چاه را به آن‌ها نشان دهند بدون در نظر گرفتن شرايطي كه اين‌ها در آن رشد كرده‌اند چپ و راست آن‌ها را با خط‌‌كش و سيلي تنبيه مي‌كردند و انتظار داشتند كه آن‌ها كه در فقر مطلق مالي و فرهنگي رشد كرده‌اند "بچه‌هاي خوبي" باشند.

 

من هم در آن روزها از اين موهبت بي‌نصيب نماندم و با اينكه شاگرد نسبتا درس‌خواني بودم و زياد هم شر نبودم اما چوب اين معلمان مشکل دار به من هم اصابت كرد، تازه اين در شرايطي بود كه در دوران ابتدایی در مدرسه‌‌‌‌‌‌ای درس می‌خواندم که مادرم همان جا معلم بود و به قولی بقیه معلم‌ها هوایم را داشتند، حتی حالا که دوران اعترافات است اعتراف می‌کنم که از ترس یکی دو باری خود را خیس کردم!

 

یادم هست معلم کلاس چهارم در مدرسه تنها کسی بود که تنبیه بدنی نمی‌کرد و به همین خاطر بی‌اراده در رویاهای کودکی عاشق او شده بودم و زمانی که فهمیدم ازدواج کرده و دو دختر دارد عاشق دخترانش شدم که آن زمان مهدکودکی بودند! بعضی اوقات که او کلاس بود دو تا از بچه‌مثبت‌ها را می‌فرستاد دنبال دخترانش و حسرت اینکه برای یک بار هم که شده مرا به دنبال آن‌ها بفرستد برای همیشه در دلم ماند! ( اسم این معلم را به خاطر تاثیر نیکش بر من اینجا می‌آورم: خانم "مهبد" معلم کلاس چهارم سال تحصیلی 70 ـ 71 دبستان رجایی منطقه 5)

 

اوضاع در دوران راهنمایی بدتر شد و به تبع اینکه بچه‌ها شرتر شدند رفتار معلم‌ها هم خشن‌تر شد چون دیگر معلمان خانم نبودند و فضا یکسره مردانه و حتی "نظامی" بود. من در دوران راهنمایی شاگرد دوم کل مدرسه بودم و قاعدتا باید از شر کابل و شلنگ راحت، اما مدیر مدرسه که آدم بسیار کریهی بود چند بار شخصا با شلنگ به دست و سر و صورت من زد؛ تصور کنید شخصیت اجتماعی یک مدیر مدرسه چقدر پایین بود که شلنگ به دست به جان بچه‌های 12 و 13 ساله می‌افتاد.

 

دیگری معلمی بود که برای خط کش چوبی اش اسم گذاشته بود و آن را چوب مقدس می‌خواند!( آه که این مثل "چوب معلم گله...." چه مثل مضحکی است.)

 

خدا می‌داند که آن‌ها از این کار لذت می‌بردند یا نه؟ اما به نظرم خیلی از آن‌ها خود را خالی می‌کردند....ای خدا تصورش هم وحشتناک است که فرزند من بازیچه عقده‌های روانی فرد دیگری شود ولی ما شدیم...

 

دبیرستان که به مدرسه نمونه آمدم و بچه‌های دیگر را که اکثرا از مدارس نمونه بودند دیدم متوجه شدم آن‌ها تنبیه به آن معنا را تجربه نکرده‌اند و همین موردی بود که باعث احساس حقارتی عجیب درمن در مقابل آن‌ها می‌شد؛ احساسی که بعدها خیلی کار دستم داد.

 

چند سال پیش که با خواهرم ریاضی کار می‌کردم سر یک مسئله که متوجه نمی‌شد سیلی‌ای به گوش او زدم که تا ابد خودم را نمی‌بخشم اما حالا که فکر می‌کنم می‌بینم تاثيري كه اين ديوهاي نامتعادل و از همه جامانده و رانده که به معلمی پناه آورده بودند بر روح و روانم گذاشتند پاک‌ناشدنی است.

 

این مطلب اگر کمی شخصی شد به خاطر این بود که بسیاری از ما تجربه‌های کم و بیش  مشابهی را از سر گذرانده‌ایم.

 

موجود قدرناشناسی نیستم اما الان که به معلم‌‌هایم فکر می‌کنم هیچ حس خوبی در من نمی‌انگیزند، هیچ، بلکه نفرتم را تحریک می‌کنند.

 

هادی احمدی

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 22:0  توسط   |